لسان الملك سپهر

242

ناسخ التواريخ ( زندگانى پيامبر ) ( فارسي )

[ نابغهء ذبيانى ] از جمله معاصرين نعمان نابغهء ذبيانى بود و نابغه در لغت عرب آن كس را گويند كه : بىآنكه شاعر بوده شعر گويد و نيكو گويد . و حرف‌ها در لفظ نابغه علامت مبالغه است ، بالجمله نابغه لقب زياد است و هو زياد بن معاوية بن ضباب بن جناب بن يربوع بن غيظ بن مرّة بن عوف بن سعد بن ذبيان بن بغيض بن ريث بن غطفان بن سعد بن قيس بن غيلان بن مضر است و كنيت او « ابا امامه » است . و او در حضرت نعمان رتبت منادمت داشت و از جملهء جلساى او شمرده مىشد و مكانتى تمام داشت و اجلّ شعراى عرب بود ، چنان كه در بازار عكاظ از بهر او قبّه بر پاى مىكردند و شعراى عرب مانند اعشى و حسان بن ثابت و خنساى دختر عمرو بن الشّريد و ديگر كسان حاضر شده اشعار خويش را بر او عرضه مىداشتند . وقتى گروهى از عرب به درگاه نعمان آمدند و مردى از بنى عبس كه شقيق نام داشت نيز با ايشان بود ، نعمان آن جماعت را فرود آورد و گرامى بداشت . در اين وقت شقيق را مرگ برسيد و رخت بر بست و نعمان هنگامى كه آن گروه را رخصت انصراف مىفرمود هر يك را عطائى به سزا كرد و بهرهء شقيق را حمل داده به اهلش فرستاد . چون اين سخن به نابغه رسيد گفت : ربّ ساع لقاعد و آكل غير حامد « 1 » يعنى : چه بسيار كس سعى كند براى نشسته و خورنده غير شاكر . اين كلمه در عرب مثل شد و اين شعر در مدح نعمان گفت : بيت ابقيت للعبسى فضلا و نعمة * و محمدة من باقيات المحامد حباء شقيق فوق اعظم قبره * و ما كان يحبى قبله قبر وافد « 2 » اتى اهله منه حباء « 3 » و نعمة * و ربّ امرئ يسعى لآخر قاعد بالجمله نعمان را زنى بود كه متجرّده نام داشت و اجمل نساء عرب بود ، وقتى چنان افتاد كه به سراى نعمان در رفت و ناگهان با متجرّده بازخورد و او را از ديدار مرد بيگانه دهشتى بگرفت و جنبشى نابهنگام كرده مقنعه‌اش از سر بيفتاد پس

--> ( 1 ) . مجمع الامثال ميدانى ، 1 / 299 - 301 . ( 2 ) . رسولى كه نزد ملوك رود وافد گويند . ( 3 ) . حباء به كسر حاء مهمله : بخشش و دهش .